بعد از چندین روز خونه نشینی...زدم بیرون...و عصر موقع برگشت بود که دیدم...یک جایی از خیابون مامورا ایستادن و دارن باهم گپ میزنن...این قسمت جالبه ماجرا نیست...قسمت جالبش موتورهای سیاه رنگ قشنگ این مامورا بود...همون لحظه عاشقشون شدم...(کلا خیلی سریع عاشق میشم...حالا کم کم که اینجا موندمو نوشتمو خوندین،این سرعتو درک میکنین)...از کنارشون آروم رد شدمو با چشمانی که قلبی قلبی شده بود...(مثل استیکرای قلب تلگرام...گفتم تلگرام داغمون تازه شد...اشکهایش را پاک میکند) نگاهشون کردم...از خیابون رد شدم و نگاهشون کردم...ازشون دور شدم و نگاهشون کردم...و هی دلم موتور خواست...و پیام دادم به دوستم گفتم موتور میخوام...گفت این موتورا آپاچی یا پالس هستند که قیمتشون چهلو چند میلیونه...و همون لحظه شکست عشقی خوردم...خداروشکر که ازشون عکس نگرفتم که هی نگاهشون کنم...هی غصه بخورم...افسرده بشم...و برم خودکشی کنم... 

 

+ در اون لحظات که همه تن چشم شدم...خیره بودم بهشون... به این فکر میکردم که اگر برم به مامورا بگم میشه من ازشون عکس بگیرم و سوارشون بشم چی میگن...یا برم بغل یکی از مامورا غش کنم منو با موتور برسونه به بیمارستان... ولی خب خیلی خانوم افکارمو کنار زدم و به راهم ادامه دادم...حالا اصلا هم نمیدونم این جریان که دخترا میتونن گواهینامه موتور بگیرن به کجا رسیده...چرا باید اینطوری عاشق بشم...!!

منبع : جُغدِ سفید |من، موتور، عشق و دیگر هیچ!
برچسب ها : موتور ,نگاهشون ,مامورا ,ازشون ,نگاهشون کردم ,همون لحظه